تبلیغات
جوانرود سیتی

جوانرود سیتی
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
حضرت عمر رضی الله عنه زمانی مسلمان شد که مسلمین به حبشه مهاجرت می کردند روزیکه پیغمبر با قریب چهل نفر از یاران خود در دارالارقم بود حضرت عمر رضی الله عنه با شمشیر حمایت کرده از خانه خود بیرون آمد تا نزد او رود در این موقع نعیم بن عبدالله بوی رسید و از مقصدش پرسید گفت می روم نزد محمد که میان قریش تفرقه انداخته و دین آن را معیوب داشته استتا او را بکشم نعیم که مسلمان شده بود و اسلام خود را پنهان می داشت گفت مگر تصور می کنیکه پس از قتل محمد فرزندان عبدالمناف می گذراند که تو بر روی زمینباشی چرا نزد اهل خانواده خود نمی روی بجای این که محمد را بکشی بکارآنها بپردازی پرسید مقصود کیست؟
گفت پسر عمویت سعید بن زید و خواهرت فاطمه که مسلمان شده اند. حضرت عمر رضی الله عنه بخانه آنها برگشت در حالی که خباب بن الارت نزد آنها بود و برایشان قرآن می خواند و چون ورود حضرت عمر رضی الله عنهرا دانستند خباب را در گوشه ای پنهان کردند فاطمه قرآن را برداشت و در زیر ران خود انداخت حضرت عمر رضی الله عنه که قرائت خباب را شنیده بود پرسید که این آواز از کجا بود؟ و چون انکار کردند گفت دانسته ام که شما با محمد بیعت کرده اید و از من پنهان می دارید و به حضرت سعید بن زید رضی الله عنه حمله کرد و چون فاطمه برخواست که او را از ضرب شوهرش باز دارد ضربتی از حضرت عمر رضی الله عنه بسرش رسید و بشکست پس روی به حضرت عمر رضی الله عنه کرده گفت بخدا که ما مسلمان شده ایم و بخدا و رسولش ایمان آورده ایم هرچه دلت می خواهد بکن حضرت عمر رضی الله عنه که خون بر سر و روی خواهرش دید پشیمان شد و گفت این صحیفه را که با هم می خواندید بمن بدهید تا ببینم محمد چه گفته است فاطمه گفت کسی غیر از پاکان حق نداردبه قرآن دست بزند و تو را نجاست و کفر فرا گرفته است حضرت عمر رضی الله عنه برخاست و غسل کرد و قرآن را گرفت و سوره طه را از اول تا آخر آیه 6 خواند چون خودش شاعر و علم و کلام شناس بود حسن کلام را ستایش کرد خباب که ستایش حضرت عمر رضی الله عنه را شنید از محلی که پنهان شده بود بیرون آمد و گفت ای عمر دیروز از پیغمبر شنیدم که می گفت: خداوندا اسلام را باعمر بن خطاب یا ابو الحکم بن هشام را تایید کن و اینکه امیدوارم که خداوند تو را برای اجابت دعوترسولش برگزیده باشد حضرت عمررضی الله عنه گفت مرا نزد محمد راهنمایی کن تا اسلام بیاورم با یکدیگر برخاسته و به خانه ای که پیغمبر در آن بود آمدند و در زدند یکی از یاران پیغمبر صلی الله علیه وسلم برخاست و از درز در نگاه کرده حضرت عمر رضی الله عنه را دید که با شمشیر حمایت کرده جلو در ایستاده است و آن چه را دیده بود به حضرت محمد صلی الله علیه وسلم حکایت کردحمزه که حاضر بود گفت اجازه فرمایید که وارد شود اگر قصد خوبی داشته باشد او را گرامی می داریم و اگر قصد خیال آزار ما باشد او را با همان شمشیرش خواهیم کشت پیغمبر صلی الله علیه وسلم اجازه دخول فرمود و خود بجانب حضرت عمر رضی الله عنه رفت و لباس او را بسختی گرفته گفت چه باعث شده است که اینجا آمده ای تا وقتی که خشم خدا بر تو نازل نشود از رفتار خود دست نخواهی کشید؟ حضرت عمر رضی الله عنه گفت یا رسول الله آمده ام تا بخدا و رسول او ایمان بیاورم پیغمبر صلی الله علیه وسلم با صدای بلند تکبیر گفت بطوری که یاران او در خانه شنیدند که حضرت عمر رضی الله عنه اسلام آورد.

[ چهارشنبه 10 دی 1393 ] [ 11:48 ق.ظ ] [ اکبر عبدی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




Pichak go Up

Online User

تعبیر خواب آنلاین